قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

198

تاريخ نگارستان ( فارسى )

او بر آن قلعه است بالجمله چون حسن بحوالى آن قلعه آمده آغاز شيد و زرق نموده از كثرت زهادت و عبادت گردن سركشان آنزمين را بچنبر اطاعت درآورده دعوتش را قبول كردند و مهدى علوى كه از قبل سلطان ملكشاه كوتوال قلعه بود اعتقادى به دو آورده استدعاى قدوم او بقلعه نمود و حسن از اين معنى ابا كرده گفت مرا در آنجا ملكى نيست كه عبادت كنم چگونه بدانجا آيم چون التماس مكرر شد وى گفت آنقدر جا كه محل يكپوست گاو باشد به من به فروش تا در آنجا به نماز قيام نمايم مهدى نيز آنقدر زمين به دو فروخته او را بدان قلعه برد چون حسن را اعوان و انصار در آنجا بسيار شدند پوست را دوال كرده بدور قلعه كشيد و كوتوال را عذر خواسته بيرون كرد القصه بعد از استقرار او را در آنجا روزبروز مواد حشمت تضاعف پذيرفته اكثر بلاد رودبار و قهستان و غيره در حيز تسخير او درآمد و چون آوازهء استيلاى او برئيس ابو الفضل رسيد بنابر سبق دوستى نزد حسن آمد و نوبتى بتقريبى به دو گفت ديدى كه چون يار موافق يافتم چو كارها كردم . مصراع : آرى باتفاق جهان ميتوان گرفت . [ 359 - فخر رازى با اسماعيليه . ] 359 تمثيل فخر رازى در ايام ملاحدهء شقاوت فرجام بتخصيص محمد بن حسن الموتى مشهور بعلى ذكره السلام در رى رحل اقامت انداخته بافاده و افاضه اقدام نمودى و چون بمسائل خلافى رسيدى گفتى خلافا للاسماعيليه لعنهم الله و خذ لهم الله اين خبر كه بمحمد رسيد فدائى را نامزد بجانب رى كرده سفارشى چند بوى نمود فدائى مذكور خود را در لباس طالب علمان بعلامهء زمان ظاهر ساخته انتظار فرصت ميكشيد . نظم : توان شناخت بيكروز در شمايل مرد * كه تا كجاش رسيده است پايگاه علوم ولى ز باطنش ايمن مباش و غره مشو * كه خبث نفس نگردد بسالها معلوم بعد از انقضاء هفتماه ويرا تنها يافته و در حجره را بسته فى الفور خنجر كشيده بر سينهء رازى نشست و او از اين معنى سراسيمه گشته گفت گناه من چيست فدائى گفت چرا همواره زبان بلعن و طعن پيشوايان ما ميگشائى و عقايد صحيحهء ايشان را در لباس خطا مينمائى وى قسم ياد نموده گفت نظم : هذيان پيش ازين اگر گفتم * گفتم استغفر اللّه از هذيان فدائى گفت همين لحظه كه از چنگم رها شوى سوگند را تأويل نموده يا كفاره داده بدستور طريقهء سابق را مسلوك ميدارى علامه در آن باب مبالغه بسرحد افراط رسانيده فدائى از قتل او درگذشت و گفت بقتل تو مأمور نبودم و الا هيچ عذر تقصير نخواستم فخر گفت آرى . بيت : قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود * ورنه هيچ از دل بيرحم تو تقصير نبود فدائى گفت بدانكه سيد ما محمد بن حسن شما را سلام مىرساند و ميگويد كه ما از سخنان